تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker ریحانه بهشتی ما
خیلی وقته که فرصت نکردم و بیام و وبلاگم رو آپ کنم ٬ بیشتر به خاطر مشغله های زندگیه .

ماه رمضان هم از راه رسید اما امسال نمی تونم روزه بگیرم و این خیلی ناراحتم می کنه و باعث می شه که این ماه رمضان حسی رو که هر سال توی ماه رمضان داشتم رو نداشته باشم ُ احساس می کنم اون معنویتش برام کم رنگ تر شده ٬  شرایط جسمی ام باعث شده که نتونم اعمال واجبم رو به خوبی انجام بدم ٬ چه برسه به مستحبات .

جدای از شرایط جسمی شرایط زندگی و مشغله هاش هم مزید بر علت شده ُ ما داریم توی این مدت برای سومین بار اسباب کشی می کنیم ٬ ان شاالله داریم می ریم برای زندگی شاهرود ٬ و امیدوارم که برای همیشه اونجا بمونیم و مجبور نشیم دوباره نقل مکان کنیم . قراره ان شاالله یک شنبه هفته آینده بریم شاهرود ٬ اونجا یه خونه گرفتیم نزدیک خونه مامانم که بتونم بیشتر پیششون باشم .

توی این یکی دو هفته گذشته من و بابای محمد امین برای محمد امین خرید کردیم ُ خیلی لذت بخش بود ُ وقتی برای نی نی لباس و اسباب بازی و وسایلش رو می خری بیشتر وجودش رو احساس می کنی ٬ و احساس می کنی که دیگه واقعا داری مامان می شی .

 

[/images/z429shkn0g20kknhfcvx.jpg[/IMG][/URL]

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:14  توسط مامان و بابای ریحانه بهشتی   | 

 

بعد از مدتها انتظار بالاخره الان تقریبا ده روزه که من می تونم تکونهای محمد امین رو حس کنم واقعا حس قشنگیه ٬ الان دیگه داره باورم می شه که دارم مامان می شم ٬ دارم یه موجود دیگه رو به وجود میارم ٬ خیلی زیباست .

خدایا ازت ممنونم که این حس قشنگ رو به من هدیه کردی

 خدایا ازت ممنونم که من رو لایق مادر بودن دونستی

خدایا ازت می خوام که به حق ماه مبارک رجب من و این هدیه آسمونی رو از رجبیون قرار دهی و به ما توفیق طاعت و عبادت بیشتر عطا کنی .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 17:58  توسط مامان و بابای ریحانه بهشتی   | 

 

بالاخره جنیست ریحانه بهشتی ما مشخص شد . دقیقا من روز چهارشنبه ۲۰ خرداد رفتم سونو گرافی و هدیه آسمونی رو ام رو توی مونیتور آقای دکتر دیدم که مدام داشت شیطونی می کرد ٬ خیلی جالب بود واقعا لحظات فراموش نشدنی است ٬ من که مبهوت دیدم کوچولوم بودم اصلا یادم رفت از دکتر بپرسم که جنست این هدیه آسمونی چیه که مامانم از دکتر پرسید و اون موقع بود که فهمیدم خداوند قراره که گل پسر به ما هدیه بده .

ماکه از قبل اسم این هدیه آسمونی رو انتخاب کرده بودیم حالا دیگه به اسم خودش صداش می کنیم

آقا "محمد امین "اسم ریحانه بهشتی ما شد

امیدوارم که بتونیم آقا محمد امین رو به خوبی تریبت کنیم و پیرو واقعی آقا رسول الله باشد .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:29  توسط مامان و بابای ریحانه بهشتی   | 

امروز بعداز مدتها تونستم وارد سایت بلاگفا بشم . خیلی وقت بود که می خواستم وارد وبلاگ ریحانه بهشتی بشم اما نمی تونستم .

از همه دوستانی که برام پیغام گذاشتن و برام دعا کردن تشکر می کنم . خدا رو شکر سفر خوبی بود الحمدلله من و هدیه آسمونی هر دو به سلامت رسیدیم .

توی این مدت خیلی اتفاق ها افتاده که دوست دارم بنویسم :

۱- من تونستم هدیه آسمونی ام رو ببینم و صدای قلبش رو بشنوم خیلی خیلی لحظه ی لذت بخش و به یاد ماندنی بود وقتی که داشتم صدای قلب ریحانه بهشتی رو می شنیدم .

۲-ریحانه بهشتی ما از بابایی اش دور شده و فعلا فقط می تونه پیش مامانیش باشه چون بابای ریحانه بهشتی خیلی سرش شلوغه و باید توی تهران به کارهاش برسه . و من و هدیه ی آسمونی باید پیش آقاجون و مادرجون ریحانه توی شاهرود باشیم تا موقعیت مناسب بشه و بتونیم دوباره سه تایی با هم زندگی کنیم .

۳- من رفتم آزمایش خون و قند و ... رو دادم خدا رو شکر همه چیز نرمال بود و این نشون می ده که ریحانه بهشتی ما جاش خوبه و مشکلی نداره .

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 21:40  توسط مامان و بابای ریحانه بهشتی   | 

 

بالاخره انتظار من به سر آمد و روز شماری هایم به لحظه شماری تبدیل شد و الان دیگه دارم ثانیه شماری می کنم که برگردم ایران . دقیقا دو روزه دیگه مونده  ٬ و من خیلی استرس دارم از این سفر می ترسم ٬ نگرانم که نکنه برای ریحانه بهشتی ما اتفاقی بیفته ٬ آخه این سفر خیلی طولانیه .

 دقیقا روز ۱۴ آوریل ساعت ۲:۴۵ بعدازظهر اولین پروازمون هست که از هوبارت به ملبورن می ریم دومین پروازم ساعت ۹:۳۰ شب هست که از ملبون به مقصد دوبی . این پرواز خیلی سخته ٬ تمامی اضطراب من به خاطر این پروازه ٬ مدت این پرواز ۱۴:۳۰ هست واقعا طولانیه ٬ تمام سفر بر فراز اقیانوس هنده  ٬ هر چی به ساعتت نگاه می کنی تمام نمیشه . پرواز بعدی ساعت ۸ صبح به وقت دوبی هست که ان شاءالله ما ساعت ۱۰:۳۰ در فرودگاه امام خمینی خواهیم بود .

از همه دوستان خوبم که به وبلاگ ما سر می زنن می خوام که برای ما دعا کنن که این سفر به سلامتی تمام بشه و من و این هدیه آسمونی به سلامت برسیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:43  توسط مامان و بابای ریحانه بهشتی   | 

 

امروز ۹ فروردینه ٬ روزی که من و همسرم پیوندی مقدس رو با هم بستیم و قسم خوردیم که در تمام مراحل زندگی باهم باشیم و یار و غمخوار هم باشیم .

چقدر زود گذشت ٬ دقیقا دو سال پیش بود که من با تمام اضطراب و نگرانی که داشتم با اجازه از آقا امام زمان (عج) و پدر و مادرم بله گفتم ٬ اون روزها رو هیچ وقت فراموش نمی کنم . خیلی نگران بودم و شاید هم ناراحت ٬ برای همه جای تعجب داشت ٬ می گفتند شما که خودتون انتخاب کردید الان چرا ناراحتید ٬ چرا نگرانید ٬ هنوز هم دیر نیست اگه پشیمونی می تونی بله رو نگی ....... اما ناراحتی من به خاطر این بود که بهترین دوران زندگی ام داشت تموم می شد ٬ دوران مجردی و زندگی توی خونه پدرم . من باید وارد مرحله ی دیگه ای از زندگی ام می شدم که هیچ شناختی از اون نداشتم باید از خونه ی پدرم می رفتم٬ خونه ای که تمام خاطرات زندگی ام توی اون بود. باید از مادرم دور می شدم و می رفتم در کنار مردی زندگی می کردم که شناخت زیادی ازش نداشتم و شناختم در حد صحبت کردن در مراسم خواستگاری بود . تنها من نبودم که نگران بودم ٬ می تونستم نگرانی رو توی چهره ی پدر و مادرم ببینم اما اونها به روی خودشون نمیاورند و لبخند می زدن .

الان که فکرش رو می کنم می بینم واقعا خیلی سخته ٬ که یه مادر بخواد از بچش ٬ بچه ای که اینقدر براش زحمت کشیده جدا بشه و اون رو بسپره به یه مرد دیگه ٬ من بعضی وقتها می گم من اگه خدا بخواد به من دختری هدیه بده اصلا نمی زارم ازدواج کنه اصلا دلم نمیاد ازم دور بشه ٬ اما وقتی که فکر می کنم می بینم که نمی شه ٬ زمانه تا بوده همین بوده ٬ و بعدا از اینکه انتخاب کردیم فقط باید به خدا توکل کنیم که خودش بهترین روبرامون رقم بزنه .

من الان خدا رو شکر می کنم که تمام اضطرابی داشتم بیهوده بود و خداوند یکی از بهترین بندگانش رو برایم فرستاده بود .

خدایا شکرت که یکی از بهترین بندگانت را بعنوان همسر برایم قرادادی .

خدایا از تو می خوام که سعادت دنیا و آخرت را نصیبش کنی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 12:28  توسط مامان و بابای ریحانه بهشتی   | 

 

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

امروز روز چهارم فروردین سال۸۸ است و چهارمین روز از سال جدیده اما من توی این چند روزه اصلا احساس عید و سال نو و ..... نداشتم .

روزها برایم به سختی می گذره ٬ هر روز به اندازه ی چند سال برایم می گذره ٬ و من فقط و فقط روز شماری می کنم که به ایران بر گردم . دلم برای همه تنگ شده . امروز دقیقا ۲۱ روز٬ یعنی سه هفته دیگه تا تاریخ پرواز من به ایران باقی می مونده . از خدا می خوام که بهم صبر بده که روزهای باقی مونده هم تحمل کنم و ان شاءالله به سلامتی و دل خوش به ایران برگردیم . می دونم این هدیه آسمونی هم که توی دلمه ایران رو خیلی دوست داره و اون هم دلش برای ایران تنگ می شده ٬ منم همش بهش قول می دم که دیگه چیزی نمونده و خیلی زود بر می گردیم ایران .

 

روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است        گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است

ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج        که نگاهم نگران منتظر ان روز است 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 8:28  توسط مامان و بابای ریحانه بهشتی   | 

 

امروز دلم خیلی گرفته ٬ دلم هوای ایران رو کرده ٬ توی این چند روزه هر وقت که با مامانم یا با دوستهای نی نی سایتیم صحبت می کنم ٬ می بینم که همه در تپ و تاب سال تو هستند ٬ همه مشغول خونه تکونی و خرید عید و ... هستند .

منم دوست داشتم ایران بودم ٬ آخ که من چقدر این روزهای آخر سال رو دوست دارم ٬ این روزهایی که همه خودشون رو برای سال جدید آماده می کنند ٬ روزهایی که توی همه خونه ها سینی های سبزه هست که تازه نوک زده و دارن کم کم سبز می شن . روزهایی که یه عده مشغول خونه تکونی هستند ٬ یه عده دارن تو خیابونهای شلوغ شهر مشغول خرید لباس و کفش و شیرینی و شکلات و آجیل اند . روزهایی که گوشه خیابون ٬ ماهی های قرمز تو تنگ دارن خود نمایی می کنند . روزهایی که مامانی  مشغول پختن نون تافتون و شیرینیه ٬ ....

چقدر قشنگه ٬ روزهای تلاش برای نو شدن .

اما اینجا خبری از بهار نیست ٬ خبری از عید نیست ٬ خبری از نو شدن نیست ٬ اینجا تازه داره پاییز می شه و هیچ کس هم خودش رو برای عید آماده نمی کنه . اینجا چمن ها به جای سبز شدن ٬ دارن زرد میشن ٬ به جای شکوفه های بهاری ٬ برگهای درختها رنگه نارنجی به خود گرفتن . بر عکس ایران که داره هوا گرم میشه ٬ اینجا داره سرد می شه .

 اینجا خبری از نوروز نیست و من غمگین ...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:46  توسط مامان و بابای ریحانه بهشتی   | 

وای خدایا این چند روزه حالم خیلی بد بود ، هدیه ی آسمونی ما داره اولین علائم وجودش رو به ما نشون می ده . همش تهوع دارم ، ازهمه چیز بدم میاد ، از خونه و آشپز خونه و .... این چند روزه اصلا توی آشپزخونه نرفتم ، بیچاره همسرم عزیزم که با این مشغله ای که داره ، همه ی کارهای خونه رو هم انجام می ده  ،آشپزی میکنه، غذای من رو هم برام میاره توی اتاق خواب ، آخه فقط اونجاست که می تونم توش راحت باشم ، این چند روزه تو اتاق خواب زندانی شدم .

خدایا کمکم کن که هر چه زودتر این حالت رفع بشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 11:0  توسط مامان و بابای ریحانه بهشتی   | 

مژده ورود ریحانه بهشتی

امروز تقریبا چند هفته ای میشه که ما فهمیدیم خدا قراره یه هدیه آسمونی بهمون بده ٬ یه ریحانه بهشتی . وقتی فهمیدم باردار شدم ٬ حال عجیبی پیدا کردم ٬ دچار شک و تردید شده بودم ٬ با خودم گفتم اصلا من آمادگی مامان شدن دارم یا نه ؟ من می تونم مامان خوبی بشم یا نه ؟ از طرفی هم خیلی خوشحال بودم ٬ آخه چند بار تو خواب دیده بودم که دارم مامان می شم و کلی لذت برده بودم ٬ وقتی که از خواب بیدار می شدم دوست داشتم دوباره بخوابم ٬ و همون خواب رو ببینم و اون حس قشنگ رو یه بار دیگه تجربه کنم .

وای خدایا چقدر حس مادری قشنگه که آدم با دیدن خوابش هم لذت می بره . اما از طرفی هم به وظیفه ی سنگین بر دوش انسان قرار می گیره : وظیفه مادری و تریبت فرزند صالح که فکر می کنم خیلی از خودگذشتگی می خواد .

از همون لحظه ای که نطفه ی بچه شکل می گیره ٬ مادر در مقابلش وظیفه داره و تمامی حالات مادر بر روی فرزندش اثر می گذاره . من از این بابت خیلی نگرانم ٬ چون علاوه بر تربیت فرزندم باید خودم را هم خوب تربیت کنم ٬ نمی دونم ٬ می تونم موفق باشم یا نه ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:5  توسط مامان و بابای ریحانه بهشتی   |